
پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"... تمام ن...
ادامه مطلب
پدرم ... ! محفل کوچکمان هرشب به صفای وجودت، منوّر و مزیّن بود. کنار دست های خسته و گرمت دلم آرام بود و مطمئن ... سفره محبت تو هرشب برای روح آزرده و خسته ام باز بود و من با جامی خالی، برای رفع این عطش دور تو حلقه می زدم... همان شب ها هم تصور نبودت ترس عجیبی بر روی شانه هایم می نشاند و باز رسم روزگار است، می رسد از آنچه می ترسی! این شب ها خاطرات تو را صفحه صفحه بر روی دیوارهای ذهنم به سوگ نشسته ام و قاب کرده ام تا هرکس وارد دنیای غمگینم شد، تو و خاطرات تو را نقش بسته در روح و روانم یابد؛ پدر! اکنون که نیستی صفای خانه را گم کرده ایم؛ و عطر وجود نازنین تو را از میان...
ادامه مطلب
پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"... تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ می باخت...! به سلامتی همه باباهای دنیا... ...
ادامه مطلب